تبليغاتX
بزرگترین وبلاگ آنتی دختر (ضد دختر)!!!

خانم معلم با عصبانیت وارد دفتر شد. در حالی که با صدای بلند غر میزد طوری که همه بشنوند گفت:
- من نمیدونم این دخترها تو چه خانواده هایی بزرگ میشن! چطوری تربیت میشن! اصلا انگار ادب و حیا دیگه همه جا از بین رفته!

خانم مدیر حرف خانم معلم رو قطع کرد و گفت:
- چی شده معلم جان چرا ناراحتی؟! کسی از شاگردها بهت بی احترامی کرده؟!

- ای بابا خانم مدیر کاشکی بی احترامی کرده بود. یک حرفی زد که چهار تا شاخ رو سرم سبز شد! والله ما همین الانشم که سنی ازمون گذشته ازاین حرفا نمی زنیم. نمیدونم این بچه سوم دبستانی از از کجا این حرفا رو میزنه؟!

- حالا نگفتی٬ چی گفته؟!

- باور کن گفتنش برام سخته... بعد درحالی که سرش رو نزدیک خانم مدیر میکرد صداش رو آورد پایین و خیلی آروم گفت:
- به من گفته :خانم شما تا حالا شونبول خوردین؟!!  خیلی خوشمزس!!

خانم مدیر در حالی که قیافه متعجبی به خودش گرفته بود گفت:
- چی؟! شونبول دیگه چیه؟!!

- ای بابا خانم مدیر یعنی شما نمیدونین شونبول چیه؟!

- نه والله!!

خانم معلم در حالی که اینبار سعی داشت صداش رو خیلی پائینتر بیاره گفت:
- بابا به ... میگن شونبول دیگه!!!

خانم مدیر که کمی از خجالت سرخ و سفید شده بود گفت:
- مطمئنی؟! ولی ما یه چیزه دیگه میگیم. تو مطمئنی که شونبول یعنی ... .آخه ما بهش میگیم شوشول!!!

- نه خانم مدیر ما موقعی که بچه هامون میپرسیدن این چیه میگفتیم این شونبوله!! (وای خداااااااا!)

- والله چی بگم! اگه مطمئنی با خانوادش تماس بگیریم که بیان توضیح بدن. این طوری بقیه بچه ها رو هم گمراه میکنه...!

- آره خانم حتما بگین مادرش بیاد ببینم این چه مادریه که حواسش به بچش نیست.

همین موقع خانم ناظم وارد شد. خانم مدیر برای اینکه باز هم مطمئن شه از خانم ناظم پرسید...

-خانم ناظم ببخشید ها این سوال رو میکنم خیلی شرمندم ولی یه موردی پیش اومده که باید بپرسم. شما تو خونه به ... چی میگین؟!

خانم ناظم در حالی که تعجب کرده بود گفت:
- این چه سوالیه خانم مدیر؟!  

بعد از اینکه خانم مدیر جریان رو براش توضیح داد خانم ناظم گفت:
-والله منم شنیدم که بعضیا بهش میگن شونبول! ولی ما بهش میگیم چول!!   به هر حال بهتره مادرش رو بخواین که بیاد توضیح بده!

مادر دختر درحالی که هنوز نمیدونست برای چی خواستنش مدرسه وارد دفتر مدیر شد...

- سلام خانم مدیر.

- سلام خانم بفرمائید. حالتون خوبه؟!

- خیلی ممنون. چی شده خانم مدیر اتفاقی افتاده؟! دخترم درس نخونده یا تکلیفش رو انجام نداده؟! یا بی نظمی کرده؟!

- هیچ کدوم خانم. راستش دخترتون یه حرفی زده که من خواستم شما بیاین اینجا ببینیم جریان چیه؟!

- چی گفته؟! فحش داده؟!

- خانم دختر شما برادر داره؟!

- نه! چطور مگه؟!

- تو در و همسایه با پسرها بازی میکنه یا مثلا تو فامیل؟!

- نه والله! ما تو فامیل که پسر همسن نداریم! تو همسایه ها هم خودم اجازه نمیدم که با پسرها بازی کنه!

- عجیبه پس این حرفا رو از کجا یاد گرفته؟! ماهواره دارین؟!!

- نه به خدا ماهوارمون کجا بود؟! حالا به من نگفتین که چی گفته؟!

خانم مدیر جریان رو برای مادر دختر تعریف کرد. مادر دختر درحالی که انگار هنوز مطلب رو نگرفت بود و بهت زده بود گفت:

- خب حالا این یعنی چی؟!!

- یعنی شما نمیدونین شونبول یعنی ... .

- خاک به سرم. خدا مرگم بده. نه!!! ولی آخه ما یه چیزه دیگه بهش میگیم. تازه تا حالا هم پیش نیومده که همچین چیزی رو بخوایم بهش توضیح بدیم!!

- جدا؟!!! عجیبه! ... پس شما بهش چی میگین؟!

- ما بهش میگیم شوشول!!

- پس چطور همچین چیزی گفته دخترتون! ممکنه همسرتون بهش گفته باشه؟!!!

- وا! ... خاک برسرم. فکر نکنم. ولی حالا برای اطمینان بهش زنگ میزنم...!

 

- الو. سلام آقا!

- سلام عزیزم. چطوری؟!

- مرسی. ببین تو به دخترمون یاد دادی شونبول چیه؟!! 

- شونبول ؟!!!  شونبول دیگه چیه؟!

- بابا جان همون شوشول!

- سر کاریه؟! کجایی تو؟! شوشول دیگه چیه؟!!

-ای بابا همون ...  دیگه. ما تو بچگی بهش میگفتیم شوشول!

مرد درحالی که خنده نمیزاشت درست حرف بزنه گفت:
- آهان... نه والله. تو هم حرفایی میزنی ها. اولا که ما وقتی بچه بودیم میگفتیم شینبل!!!!!   بعدشم آخه این چه حرفیه که من به دخترم یاد بدم!!!

- خیلی خب. کاری نداری؟!

- نه. ببین تو هرجوری دوست داری صداش کن.امشب مال خودته.

مادر دختر گوشی رو با عصبانیت گوشی رو قطع کرد.

- بفرمائین خانم مدیر. من که بهتون گفتم ما همچین چیزی یادش ندادیم...!

- من نمیفهمم. بهتره دخترتون رو صدا کنم خودش بیاد تا قضیه روشن شه...

 

-سلام مامان.

مادر درحالی که کمی عصبانی به نظر میرسید گفت:

- سلام. تو به خانم معلمتون گفتی ...

- آره.

خانم مدیر گفت:

- آخه دخترم این چه حرفیه که تو زدی؟!

- خب مگه چی گفتم؟!  خود مامانم هم شونبول دوست داره!!!     

مادر دختر که حسابی جا خورده بود و سرخ شده بود. درحالی که دیگه به خانم مدیر هم نمیتونست نگاه کنه گفت:

- دیگه خیلی بی حیا شدی ها. دختر بی ادب. خجالت نمیکشی جلوی خانم مدیر ازاین حرفا میزنی. این دفعه از این حرفا بزنی میزنم تو دهنت.

دختر که ترسیده بود و بغض کرده بود گفت:

- ا مامان. خب من که چیزه بدی نگفتم. خودت اون روز که با بابا رفته بودیم پیک نیک، بابا بهت شونبول داد خوردی!!   خیلی هم خوشت اومد و هی می گفتی چقدر خوشمزس!!  بعد به بابا گفتی به منم بده بخورم!

مادر که دیگه قرمز شده بود و عرق کرده بود بلند شد یک زد تو دهن دختر.

- خیلی بی شعوری. اصلا میفهمی داری چی میگی؟! این چرت و پرت ها رو کدوم الاغی یادت داده خودم. بیچارش میکنم!

دختر که گریه اش گرفته بود در بین صدای هق هق گریه اش گفت:

- مامان چرا میزنی؟ بابا همون چیزه که یکم شل بود و قهوه ای رنگ!  مزه شکلات هم میداد!!  خیلی خوشمزه بود!!

مادر دختر انگار که یکهو برق گرفته باشدش دهنش باز موند. انگار تازه یادش اومده بود. در حالی که یکمی سبک شده بود گفت:

- آهان حالا یادم اومد.

درحالی که سعی میکرد به خانم مدیر که تاحالا فقط هاج و واج نگاهشون میکرد لبخندی بزنه گفت:

-حالا یادم اومد خانم مدیر. هفته پیش جمعه رفته بودیم گردش. تو راه یه کافی شاپ بود که وایسادیم یه چیزی بخوریم. یه نوشیدنی داشت به اسم Shining bull . راست میگه خیلی همه خوشمزه بود. چون دخترم نمیتونست درست تلفظش کنه میگفت: "شونبول".!!!

خانم مدیر که انگار هنوز باور نمیکرد داستان این باشه گفت:

- به هر حال مواظب حرف زدن دخترتون باشین و من بعد هم اسمهای سخت و خارجی بهش یاد ندین...

+ به قلم حامد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 1:38 |

یادم میاد کلاس چهارم ابتدایی بودم... یکی از دختر خاله هام که یه سال از من کوچکتر بود٬ هر هفته با خالم و شوهر خالم میومدن خونه ما. چون خونمون فاصله چندانی با هم نداشت. ما هم هر بار می نشستیمو خانه بازی می کردیم! بدین صورت که من بابا میشدم و اون مامان!  ولی چون خیلی ریخت و پاش میکردیم از طرف مامان و خالم این بازی برای ما ممنوع شده بود! ولی ما که دست بردار نبودیم و این بازی رو یواشکی به دور از چشم اونا انجام می دادیم!!  

یه روز که ما داشتیم توی اتاق بازی می کردیم یهو فهمیدیم که خالم داره میاد! تندی اسبابارو ریختیم زیره تخت و هر دو مونم رفتیم توی کمد قایم بشیم! ولی چون جا کم بود دختر خالم رفت تو منم اونو از پشت محکم چسبیدم که جامون بشه!!!   

خالم وارد اتاق شد نگاهی انداخت و رفت ولی من که دختر خالمو محکم چسبیده بودم یه احساس عجیبی بهم دست داده بود!! اصلا قابل بیان نیست! یه احساس عجیب که الان می فهمم که اون احساس با چسبیدن به دختر خاله بوده که بهم دست داده ولی من نمی دونستم! 

خلاصه چون خیلی از اون احساس خوشم اومده بود٬ از اون به بعد بجای خاله بازی دختر خالمو مجبور می کردم با اینکه زیاد خوشش نمیومد ولی همیشه بریم تو کمد و من از پشت محکم فشارش بدم!!  کارمون شده بود همین...!!!


چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که با چند همبازی دختر و پسر اوقاتمون رو با بازیهای مختلف می گذروندیم! یه روز ایده دکتر بازی و نقش مریض رو بازی کردن و نهایتا" آمپول زدن به ذهن یکی خطور کرد! و بازی رو شروع کردیم!! پسرها بیشتر نقش دکتر رو بازی می کردند و دخترها پرستار بودند! درحین بازی کشف عجیبی کردیم که برای پسرها خیلی تعچب آور بود!! و اون اینکه چرا دخترها شومبول ندارند؟!!   و این شد یه مشکل فکری برای پسرها...!  

سوال پیش اومد که پس اینها چطور جیش می کنند؟!   بعد به این نتیجه رسیدیم که بیاییم با گل برای دخترها شومبول درست کنیم!   اومدیم و دست به کار شدیم و یکی دو نمونه اولیه درست کردیم و جالب بود که دخترها هم همکاری می کردند!! وقتی اومدیم اولین شومبول مصنوعی رو کار بذاریم! یهو چشمتون روز بد نبینه از طرف مادر یکی از دخترها غافلگیر شدیم!  غائله ای به پا شد و خبر به همه پدر و مادرها رسید!  یه کتک مفصل نوش جان کردیم و از اون به بعد هم دیگه اجازه نمی دادند دخترها با ما همبازی بشند! این هم عاقبت خیر خواهی کودکانه ما!!


در میهمانی هایی که کل فامیل دور هم جمع میشدند، ما کودکان فامیل - که به تعداد زیاد و اکثرن همسن و سال بودیم -‌ در حیاط یا کوچه بازی میکردیم. اما اگر هوا خوب نبود صاحب خانه فضای دیگری مثل یکی از اتاق های خانه، حیاط خلوت مسقف یا پارکینگ و امثالهم را در اختیار کودکان فامیل قرار میداد!  

در یک میهمانی در منزل عمه ام، خاطرم نیست چه شد که اتاق خواب عمه و شوهرش محل بازی ما مقرر گردید!! چندی نگذشت که پسر عموی فضولم از زیر تشک تخت - به زعم خودش - تعدای شکلات خارجی یافت! که در واقع بسته های کاندوم بودند!!   به زحمت بسته ها را باز کردیم و در آن نه شکلات بلکه بادکنک یافتیم! چرب بودن آنها و شکل عجیبشان رغبت به دهان بردن و باد کردنشان را به ما نداد و بجایش به پیشنهاد یکی از بچه ها به سوی دستشویی ای که کنار اتاق خواب قرار داشت رفتیم و بادکنک ها (کاندوم ها!) را یک به یک زیر شیر آب گرفته و پر از آب کردیم!!   

به یکی از بچه ها بادکنک (کاندوم!) نرسید! و داد و دعوا راه انداخت و خلاصه ما یکی یکی کاندوم به دست - که بعضی شان سنگین بودند و بزحمت حمل میشدند - وارد پذیرایی شدیم! که در آن بزرگترها نشسته و احتمالا مشغول بحث داغ سیاسی بودند!!!!    

اینکه چطور قضیه رفع و رجوع شد خیلی مهم نیست، مهم سوالی بود که بعدها که بزرگتر شدم در ذهنم نقش بست و هنوز جوابی برایش نیافته ام:

شوهر عمه ام که - بنظر می آید از قبل از انقلاب کاندوم مصرف میکرده!- دارای شش فرزند شد؛ اگر کاندوم مصرف نمی کرد - بقول پدرم- چند تیم فوتبال  راه می انداخت!!

+ به قلم حامد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:17 |

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes