تبليغاتX
بزرگترین وبلاگ آنتی دختر (ضد دختر)!!!

خانم معلم با عصبانیت وارد دفتر شد. در حالی که با صدای بلند غر میزد طوری که همه بشنوند گفت:
- من نمیدونم این دخترها تو چه خانواده هایی بزرگ میشن! چطوری تربیت میشن! اصلا انگار ادب و حیا دیگه همه جا از بین رفته!

خانم مدیر حرف خانم معلم رو قطع کرد و گفت:
- چی شده معلم جان چرا ناراحتی؟! کسی از شاگردها بهت بی احترامی کرده؟!

- ای بابا خانم مدیر کاشکی بی احترامی کرده بود. یک حرفی زد که چهار تا شاخ رو سرم سبز شد! والله ما همین الانشم که سنی ازمون گذشته ازاین حرفا نمی زنیم. نمیدونم این بچه سوم دبستانی از از کجا این حرفا رو میزنه؟!

- حالا نگفتی٬ چی گفته؟!

- باور کن گفتنش برام سخته... بعد درحالی که سرش رو نزدیک خانم مدیر میکرد صداش رو آورد پایین و خیلی آروم گفت:
- به من گفته :خانم شما تا حالا شونبول خوردین؟!!  خیلی خوشمزس!!

خانم مدیر در حالی که قیافه متعجبی به خودش گرفته بود گفت:
- چی؟! شونبول دیگه چیه؟!!

- ای بابا خانم مدیر یعنی شما نمیدونین شونبول چیه؟!

- نه والله!!

خانم معلم در حالی که اینبار سعی داشت صداش رو خیلی پائینتر بیاره گفت:
- بابا به ... میگن شونبول دیگه!!!

خانم مدیر که کمی از خجالت سرخ و سفید شده بود گفت:
- مطمئنی؟! ولی ما یه چیزه دیگه میگیم. تو مطمئنی که شونبول یعنی ... .آخه ما بهش میگیم شوشول!!!

- نه خانم مدیر ما موقعی که بچه هامون میپرسیدن این چیه میگفتیم این شونبوله!! (وای خداااااااا!)

- والله چی بگم! اگه مطمئنی با خانوادش تماس بگیریم که بیان توضیح بدن. این طوری بقیه بچه ها رو هم گمراه میکنه...!

- آره خانم حتما بگین مادرش بیاد ببینم این چه مادریه که حواسش به بچش نیست.

همین موقع خانم ناظم وارد شد. خانم مدیر برای اینکه باز هم مطمئن شه از خانم ناظم پرسید...

-خانم ناظم ببخشید ها این سوال رو میکنم خیلی شرمندم ولی یه موردی پیش اومده که باید بپرسم. شما تو خونه به ... چی میگین؟!

خانم ناظم در حالی که تعجب کرده بود گفت:
- این چه سوالیه خانم مدیر؟!  

بعد از اینکه خانم مدیر جریان رو براش توضیح داد خانم ناظم گفت:
-والله منم شنیدم که بعضیا بهش میگن شونبول! ولی ما بهش میگیم چول!!   به هر حال بهتره مادرش رو بخواین که بیاد توضیح بده!

مادر دختر درحالی که هنوز نمیدونست برای چی خواستنش مدرسه وارد دفتر مدیر شد...

- سلام خانم مدیر.

- سلام خانم بفرمائید. حالتون خوبه؟!

- خیلی ممنون. چی شده خانم مدیر اتفاقی افتاده؟! دخترم درس نخونده یا تکلیفش رو انجام نداده؟! یا بی نظمی کرده؟!

- هیچ کدوم خانم. راستش دخترتون یه حرفی زده که من خواستم شما بیاین اینجا ببینیم جریان چیه؟!

- چی گفته؟! فحش داده؟!

- خانم دختر شما برادر داره؟!

- نه! چطور مگه؟!

- تو در و همسایه با پسرها بازی میکنه یا مثلا تو فامیل؟!

- نه والله! ما تو فامیل که پسر همسن نداریم! تو همسایه ها هم خودم اجازه نمیدم که با پسرها بازی کنه!

- عجیبه پس این حرفا رو از کجا یاد گرفته؟! ماهواره دارین؟!!

- نه به خدا ماهوارمون کجا بود؟! حالا به من نگفتین که چی گفته؟!

خانم مدیر جریان رو برای مادر دختر تعریف کرد. مادر دختر درحالی که انگار هنوز مطلب رو نگرفت بود و بهت زده بود گفت:

- خب حالا این یعنی چی؟!!

- یعنی شما نمیدونین شونبول یعنی ... .

- خاک به سرم. خدا مرگم بده. نه!!! ولی آخه ما یه چیزه دیگه بهش میگیم. تازه تا حالا هم پیش نیومده که همچین چیزی رو بخوایم بهش توضیح بدیم!!

- جدا؟!!! عجیبه! ... پس شما بهش چی میگین؟!

- ما بهش میگیم شوشول!!

- پس چطور همچین چیزی گفته دخترتون! ممکنه همسرتون بهش گفته باشه؟!!!

- وا! ... خاک برسرم. فکر نکنم. ولی حالا برای اطمینان بهش زنگ میزنم...!

 

- الو. سلام آقا!

- سلام عزیزم. چطوری؟!

- مرسی. ببین تو به دخترمون یاد دادی شونبول چیه؟!! 

- شونبول ؟!!!  شونبول دیگه چیه؟!

- بابا جان همون شوشول!

- سر کاریه؟! کجایی تو؟! شوشول دیگه چیه؟!!

-ای بابا همون ...  دیگه. ما تو بچگی بهش میگفتیم شوشول!

مرد درحالی که خنده نمیزاشت درست حرف بزنه گفت:
- آهان... نه والله. تو هم حرفایی میزنی ها. اولا که ما وقتی بچه بودیم میگفتیم شینبل!!!!!   بعدشم آخه این چه حرفیه که من به دخترم یاد بدم!!!

- خیلی خب. کاری نداری؟!

- نه. ببین تو هرجوری دوست داری صداش کن.امشب مال خودته.

مادر دختر گوشی رو با عصبانیت گوشی رو قطع کرد.

- بفرمائین خانم مدیر. من که بهتون گفتم ما همچین چیزی یادش ندادیم...!

- من نمیفهمم. بهتره دخترتون رو صدا کنم خودش بیاد تا قضیه روشن شه...

 

-سلام مامان.

مادر درحالی که کمی عصبانی به نظر میرسید گفت:

- سلام. تو به خانم معلمتون گفتی ...

- آره.

خانم مدیر گفت:

- آخه دخترم این چه حرفیه که تو زدی؟!

- خب مگه چی گفتم؟!  خود مامانم هم شونبول دوست داره!!!     

مادر دختر که حسابی جا خورده بود و سرخ شده بود. درحالی که دیگه به خانم مدیر هم نمیتونست نگاه کنه گفت:

- دیگه خیلی بی حیا شدی ها. دختر بی ادب. خجالت نمیکشی جلوی خانم مدیر ازاین حرفا میزنی. این دفعه از این حرفا بزنی میزنم تو دهنت.

دختر که ترسیده بود و بغض کرده بود گفت:

- ا مامان. خب من که چیزه بدی نگفتم. خودت اون روز که با بابا رفته بودیم پیک نیک، بابا بهت شونبول داد خوردی!!   خیلی هم خوشت اومد و هی می گفتی چقدر خوشمزس!!  بعد به بابا گفتی به منم بده بخورم!

مادر که دیگه قرمز شده بود و عرق کرده بود بلند شد یک زد تو دهن دختر.

- خیلی بی شعوری. اصلا میفهمی داری چی میگی؟! این چرت و پرت ها رو کدوم الاغی یادت داده خودم. بیچارش میکنم!

دختر که گریه اش گرفته بود در بین صدای هق هق گریه اش گفت:

- مامان چرا میزنی؟ بابا همون چیزه که یکم شل بود و قهوه ای رنگ!  مزه شکلات هم میداد!!  خیلی خوشمزه بود!!

مادر دختر انگار که یکهو برق گرفته باشدش دهنش باز موند. انگار تازه یادش اومده بود. در حالی که یکمی سبک شده بود گفت:

- آهان حالا یادم اومد.

درحالی که سعی میکرد به خانم مدیر که تاحالا فقط هاج و واج نگاهشون میکرد لبخندی بزنه گفت:

-حالا یادم اومد خانم مدیر. هفته پیش جمعه رفته بودیم گردش. تو راه یه کافی شاپ بود که وایسادیم یه چیزی بخوریم. یه نوشیدنی داشت به اسم Shining bull . راست میگه خیلی همه خوشمزه بود. چون دخترم نمیتونست درست تلفظش کنه میگفت: "شونبول".!!!

خانم مدیر که انگار هنوز باور نمیکرد داستان این باشه گفت:

- به هر حال مواظب حرف زدن دخترتون باشین و من بعد هم اسمهای سخت و خارجی بهش یاد ندین...

+ به قلم حامد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 1:38 |

یادم میاد کلاس چهارم ابتدایی بودم... یکی از دختر خاله هام که یه سال از من کوچکتر بود٬ هر هفته با خالم و شوهر خالم میومدن خونه ما. چون خونمون فاصله چندانی با هم نداشت. ما هم هر بار می نشستیمو خانه بازی می کردیم! بدین صورت که من بابا میشدم و اون مامان!  ولی چون خیلی ریخت و پاش میکردیم از طرف مامان و خالم این بازی برای ما ممنوع شده بود! ولی ما که دست بردار نبودیم و این بازی رو یواشکی به دور از چشم اونا انجام می دادیم!!  

یه روز که ما داشتیم توی اتاق بازی می کردیم یهو فهمیدیم که خالم داره میاد! تندی اسبابارو ریختیم زیره تخت و هر دو مونم رفتیم توی کمد قایم بشیم! ولی چون جا کم بود دختر خالم رفت تو منم اونو از پشت محکم چسبیدم که جامون بشه!!!   

خالم وارد اتاق شد نگاهی انداخت و رفت ولی من که دختر خالمو محکم چسبیده بودم یه احساس عجیبی بهم دست داده بود!! اصلا قابل بیان نیست! یه احساس عجیب که الان می فهمم که اون احساس با چسبیدن به دختر خاله بوده که بهم دست داده ولی من نمی دونستم! 

خلاصه چون خیلی از اون احساس خوشم اومده بود٬ از اون به بعد بجای خاله بازی دختر خالمو مجبور می کردم با اینکه زیاد خوشش نمیومد ولی همیشه بریم تو کمد و من از پشت محکم فشارش بدم!!  کارمون شده بود همین...!!!


چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که با چند همبازی دختر و پسر اوقاتمون رو با بازیهای مختلف می گذروندیم! یه روز ایده دکتر بازی و نقش مریض رو بازی کردن و نهایتا" آمپول زدن به ذهن یکی خطور کرد! و بازی رو شروع کردیم!! پسرها بیشتر نقش دکتر رو بازی می کردند و دخترها پرستار بودند! درحین بازی کشف عجیبی کردیم که برای پسرها خیلی تعچب آور بود!! و اون اینکه چرا دخترها شومبول ندارند؟!!   و این شد یه مشکل فکری برای پسرها...!  

سوال پیش اومد که پس اینها چطور جیش می کنند؟!   بعد به این نتیجه رسیدیم که بیاییم با گل برای دخترها شومبول درست کنیم!   اومدیم و دست به کار شدیم و یکی دو نمونه اولیه درست کردیم و جالب بود که دخترها هم همکاری می کردند!! وقتی اومدیم اولین شومبول مصنوعی رو کار بذاریم! یهو چشمتون روز بد نبینه از طرف مادر یکی از دخترها غافلگیر شدیم!  غائله ای به پا شد و خبر به همه پدر و مادرها رسید!  یه کتک مفصل نوش جان کردیم و از اون به بعد هم دیگه اجازه نمی دادند دخترها با ما همبازی بشند! این هم عاقبت خیر خواهی کودکانه ما!!


در میهمانی هایی که کل فامیل دور هم جمع میشدند، ما کودکان فامیل - که به تعداد زیاد و اکثرن همسن و سال بودیم -‌ در حیاط یا کوچه بازی میکردیم. اما اگر هوا خوب نبود صاحب خانه فضای دیگری مثل یکی از اتاق های خانه، حیاط خلوت مسقف یا پارکینگ و امثالهم را در اختیار کودکان فامیل قرار میداد!  

در یک میهمانی در منزل عمه ام، خاطرم نیست چه شد که اتاق خواب عمه و شوهرش محل بازی ما مقرر گردید!! چندی نگذشت که پسر عموی فضولم از زیر تشک تخت - به زعم خودش - تعدای شکلات خارجی یافت! که در واقع بسته های کاندوم بودند!!   به زحمت بسته ها را باز کردیم و در آن نه شکلات بلکه بادکنک یافتیم! چرب بودن آنها و شکل عجیبشان رغبت به دهان بردن و باد کردنشان را به ما نداد و بجایش به پیشنهاد یکی از بچه ها به سوی دستشویی ای که کنار اتاق خواب قرار داشت رفتیم و بادکنک ها (کاندوم ها!) را یک به یک زیر شیر آب گرفته و پر از آب کردیم!!   

به یکی از بچه ها بادکنک (کاندوم!) نرسید! و داد و دعوا راه انداخت و خلاصه ما یکی یکی کاندوم به دست - که بعضی شان سنگین بودند و بزحمت حمل میشدند - وارد پذیرایی شدیم! که در آن بزرگترها نشسته و احتمالا مشغول بحث داغ سیاسی بودند!!!!    

اینکه چطور قضیه رفع و رجوع شد خیلی مهم نیست، مهم سوالی بود که بعدها که بزرگتر شدم در ذهنم نقش بست و هنوز جوابی برایش نیافته ام:

شوهر عمه ام که - بنظر می آید از قبل از انقلاب کاندوم مصرف میکرده!- دارای شش فرزند شد؛ اگر کاندوم مصرف نمی کرد - بقول پدرم- چند تیم فوتبال  راه می انداخت!!

+ به قلم حامد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:17 |

سلام!

شاید این پست اصلا ربطی به عنوان وبلاگ نداشته باشه! (شاید چیه؟! اصلا ربطی نداره!) این روزا یه چیزی تو مخم سنگینی می کنه ... نمی دونم چرا واقعیت ها همش چرند به نظر میرسه! خسته شدم انقد نشستم و خوابیدن شماها رو دیدم! منم از شماها بدتر! آخه میخوام بدونم ما چی داریم واسه از دست دادن؟!

میترسین دیگه ماست خیار با نون خشک نداشته باشین واسه خوردن؟!میترسین دیگه نتونین بنز همسایتونو ببینین و آه بچه تونو بشنوین؟!میترسین ماهی ۱۵۰ هزار تومن حقوقتونو ندن که حتی پول اجاره خونتونو نتونین بدین؟!

ماها چی داریم واسه از دست دادن؟! هان؟! همه چیمون به باد رفت!آره هنوزم هستن کسایی که میرن و برای انرژی هسته ای سر و دندون میشکنن! چیه؟ چرا شاکی میشی؟! خب راس میگم!

آخه بیچاره ها هر وقت معضل فقر  و بی سوادی رو حل کردین٬ اون وقت برین انرژی هسته ای تونو حق مسلم بدونین!

من با چشای خودم دیدم که اخبار همین جمهوری ... پیر مردی رو نشون می داد که داد میزد : انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!

رفتن ازش پرسیدن : آقا به نظر تو چرا انرژی هسته ای حق ماست؟!

(خوب فک نمی کنم این حرفا فایده داشته باشه٬ اما وقتی جوابشو شنیدم من به جای اون مرد خجالت کشیدم!)

گفت: من برای حفاظت از اسلام میخوام که انرژی هسته ای رو به دست بیاریم و برای دفاع از اسلام ... !

من مُردم! من خواستم همون لحظه بشینم و زار زار گریه کنم!

آخه می خوام بدونم اورانیوم غنی شده چه ربطی به شمشیر حضرت علی و احادیث حضرت محمد و یا هر چیز دیگه ای داره؟!

قسم میخورم که اون مرد اصن نمی دونست برا چی بیرون اومده و شعار میده!!!!

مردم بیدار شین! آخه تا کی جهل؟! ایرانمون رو تیکه تیکه کردن! اینو ببینید! تبعیت از قوم عرب کافیه! تمومش کنین دیگه سر جدتون!

میدونم ۸۰ درصد از شما بعد از خوندن مطالبم میگید که این آدم نیست!میتونم حدس بزنم چی میگین و چی میشه! ولی باز چند لحظه به خودت و وضعت نگاه کن! ببین آیا به عنوان یه انسان اینه حق تو؟!

محروم از همه چی! حتی نوشتن!! ماها با نوشته هامون حکم مرگمون رو امضا میکنیم!! باور کن! تموم حقها رو ازمون میگیرن! واضحه که وبلاگ من هم به خاطر این پست کوچک فیلتر خواهد شد! چون این مملکت اجازه ی گفتن حقیقت رو هم به ماها نمیده!!! صد رحمت به بلاگ اسپات! تا حالا فک کردین که چرا کسی که میخواد یه وب س ک س ی بزنه یا سیاسی بنویسه٬ چرا بلاگ اسپات رو انتخاب میکنه؟! فقط اونایی که منگل تشریف دارن تو بلاگفا از این غلطا میکنن (مثه من!) 

وقتی یه کاریکاتور از حضرت محمد تو یه مجله خارجی کشیده شد!!!ایران منفجر شد! مطبوعات! مردم! آخوندها و سران هم بماند!!

اما در مورد فیلم ۳۰۰!!!!

خیلی راحت به ما پدرامون و نسلمون و از همه مهم تر به سرزمینمون توهین کردن اما حتی یه نفر نگفت به چه حقی؟! چه طور این اجازه رو به خودتون دادین؟!

هیچکس در مقابل این فیلم عکس العمل نشون نداد! حرفا تکراریه. میدونم! ولی اگه اینارم نگم بغض خفم میکنه.

من یه پسر ۲۰ ساله هستم و از همه چیز محروم! (نخیر! تو دهات بزرگ نشدم!) فقط به این دلیل که یه مشت آدمه ... سران مملکتم هستن!!سیستم آموزشی ایران در وحشتناکترین وضعیته! جوونای ایرانی جوون بودن رو تجربه نمی کنن!!

هیچ وقت نفهمیدیم که آزادی یعنی چی!!

هیچ وقت این فرصت رو نداریم که کنار درسهامون حتی یه کتاب دیگه رو مطالعه کنیم!

اطلاعات عمومی همه صفر! (البته زیره صفر! اینو گفتم که زیاد ناامید نشی!)

میخوام بدونم هیچ نوجوان ایرانی هست که بدونه گردش علمی یعنی چی؟!

بدونه علم چیه؟؟

اینجا درس رو یاد نمیگیرن فقط حفظ می کنن! چون کسی که یاد بگیره نمی تونه بالا بره! شرط رئیس بودن توی ادارات عضو بسیج شدنه!!

...

کسی که عضو بسیج باشه تو دانشگاه سهمیه داره! کافیه که گزارش بدی! دیگه اونا کاری به سواد تو ندارن! آهاي اوني كه خودش ميدونه...با پارتي بازي رفتي سهميه بسيجي فعال گرفتي٬ پزشكي دانشگاه تهرون قبول شدي! تو كه اصلا نميتونستي اسمه خودتو بنويسي! چرا فك ميكني ملت به پزشكايي مثه تو نياز داره! چن نفر با سواد درپيتي تو در آينده اي نه چندان دور جان خود را زير تيغ تو از دست خواهند داد؟! د بگو ديگه... 

تو فقط سر جوونارو به باد بده خودشون بهت حتی مدرک دکترا رو هم میدن! نیازی به درس خوندن نداری!

ماها کلاه سر خودمون میزاریم با درس خوندن! كلاهي گشاد كه تا زير زانو هم مياد!

...

هموطنای من دارن تو فقر دست و پا میزنن یه دختر هم سن و سالم

برای اینکه به نون شبش محتاجه میره خود فروشی میکنه! چرااااااا؟

همه دارن برا نون شب جون میکنن و در آخر هیچی به دست نمیارن!

یه خونه ی دوبلکس کنار یه خرابه چسبیدن به هم٬ توی دوتاش چند تا بچه هستن که انسانن و به دنیا اومدن هیچ کدومشون دست خودشون نبود و حق انتخاب نداشتن٬ اما یکی تو ناز و نعمت و یکی محتاج نون شب! نميدونم گريه كنم! بخندم! يا بگم به من چه؟!

بیدار شین!

بیدار شین!

ما این وضعیت رو داریم از اون طرف دارن پولای ما رو خروار خروار میفرستن واسه لبنان و فلسطین! اونا گشنه نمونن!مردم خودمون به درک! بابا به چه زبوني بگم چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است چرا اينو نميفهمي محمود جان! نميفهمي يا خودتو زدي به نفهمي؟! سه ساله داري شعار ميدي... تو كه مرد عمل بودي! كو پس؟!

ماها همه خوابیم! حالا همه پاشین! دست به دست هم

بیاین همه با هم به ویران شدن ایران بگیم : نه! اینا الان فقط یه شعاره!

اما ما میتونیم این شعار رو عملی کنیم! ما میتونیم بازم آزاد باشیم! (البته اين معني آزاد بودن خودش يه جلسه وقت نياز داره!) در حال حاضر مردم ما خودشونم نمی دونن چی کار می کنن! تموم نژاد ها افتادن به جونه هم!

کردا واسه ترکا جک میسازن ترکا واسه کردا.يه روز يه ترك...يه روز يه كرد... يه روز يه لر... يه روز يه فارس... يه روز يه...

ترك و كرد و لر و فارس و ارمنی و ... همه و همه به جون هم افتادن!

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من / آنچه هرگز به جايي نرسد فرياد است

اینا همش فریاد زیر آبه! چرا باید ماها با تنفر کنار هم زندگی کنیم؟!

مگه غیر از اینه که ماها همه ایرانی هستیم و ایرانی خواهیم بود؟!

ما میتونیم که دوباره ایرانمون رو از نو بسازیم.

اگه بخواهيم ميتونيم! چون خواستن توانستن است!

 

پ.ن : اين پست موقته! بعده يه مدت حذف ميشه! آخه امنيت جاني نداريم كه!

+ به قلم حامد در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 13:28 |
سلام به طرفداران پروپا قرصه بزرگترين وبلاگ آنتي گرل! خب دلم نميخواد بگم ولي چيكارش ميشه كرد؟ اومدم بگم اين شيش ماهي كه در خدمتتون بودم واقعا برام خوش گذشت ... پيشنهادات، انتقادات، گاها" فحشاتون همش برام نوش بود! اين وبلاگ قصده توهين به دخترارو هم نداشت. خب اين يه جمله رو گفتم كه مديون نباشم و آخرالزمان اين دخترا نيان يقه ي منو بچسبن!

بالاخره هر آغازي يه پاياني داره و منم امروز به همون نقطه ي پايان خودم رسيدم (من كه نه! وبلاگم!)...

تشكر ميكنم از همه ي دختر پسرايي كه اومدن كامنت گذاشتن...ايراد گرفتن و مخلصه كلوم اينكه منو تحمل كردن. اونايي هم كه چشمه ديدنه اين وبلاگو نداشتن (بعضي دخترا!) به اونا هم تبريك و شادباش ميگم. همچنین به اون بیکارایی که هی میومدن به وبم و اون بغل یه نظر میدادن که "آقا درشو بذار!" rolling on the floor به اونا هم تبریک میگم! نميدونم چقد تو كارم موفق بودم ولي اينو ميدونم كه چون هيچ فحشي نثاره كسي نكردم پيشه آقا وجدانم راحتم...

شايد ( شايد هم حتما!!!) ديگه اين وبلاگ به روز نشه ولي تنها تقاضايي كه دارم اونايي كه واقعا با وبلاگم انس گرفته بودن، حامدو فراموش نكنن. فقط ميتونم از طريق چت در خدمت شما عزيزان باشم...

آرزوي سلامتي و موفقيت دارم به همه دختر پسراي ايران زمين... هر جا كه هستين موفق باشين ... بخندین تا دنیا به روتون بخنده! happy

خدايا چنان كن سرانجام كار /  تو خشنود باشي و ما رستگار happy

والسلام علي من التبع الهدي

+ به قلم حامد در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 19:32 |
1- درسته كه من بعضي مواقع به تو فكر نميكنم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه ... چرا اينو درك نميكني بابا؟!

۲- وقـتي جايي داریم ميریم، به پير، به پيغمبر، هرچي ميپوشي قشنگه و بهت مياد! اينقــدر سئوال نكن!

۳- چپ ميرم‌، راست ميرم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه آبغوره‌گيري بزن پول توشـه!

۴- بابا هرچي ميخواي رو راست بگو! چرا طفـــره ميري؟! به من چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورت چيه؟!

1- حواس ندارم خب! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟!

1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با «آره» و «نــه»‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اين چيزا نميخواد ديگه!

1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم، بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌

1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه! برو پيش دكـتر خب!

1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌

1- اگه يه چيزي گفـتم كه ازش دو جور برداشت كردی، به خدا منظـور من اون برداشـت خوبه بوده!‌ آتيش به پا نكن!

1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي‌ها!

1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه! چرا نميفهــمي؟!

1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!

1- وقـتي ميپرسم «چه شـده؟» و تو ميگي «هيچي!»، من كه ميدونيم داري دروغ ميگي و «يه چيزي شـده!» ولي به روي خودم نميارم كه درگير عواقب وخيم بعــدي‌اش نشــم!
... همين!
+ به قلم حامد در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 21:49 |

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes